تبليغاتX
رهایی

اگر گرگ بیابانی، شغالی یا که شیری
منم رستم، منم آرش، منم سهراب آزاده، دلیری

اگر کوهی منم چون باد اگر آتش شوی من آب
نمی سوزم به کین تو نمی ترسم ز شمشیرت، تو ای مرداب

" منم آرش سپاهی مرد آزاده" به تنها جان و ایمانم
"آزمون تلختان را اینک آماده"

منم رستم ز هفت خوانت نمی ترسم زتو اهریمن پرکین
نمی دانی دلم را من زدودم، ز ترس زشت این آئین

دلم آکنده از خون است ز ظلم تو، ظالم وحشت
نمی دانی که مسرورم ، چه شادابم ز کینت، هم ز خشمت

*******************


دکتر سیاوش کاویانی (کسیکه این روزها فرزندانش را به خاک و خون کشیدند)

+ نوشته شده توسط اعظم در چهارشنبه سوم تیر 1388 |

WHERE IS


MY


VOTE???


+ نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

گل آفتابگردون، هر روز به انتظار دیدن یاره
اما خورشید رو پوشونده، ابری که تاریکه و تاره
چشمای آفتابگردون، باز نگران از ابرا
داد می زنن این تنها، طاقت دوری نداره
تا بشه وقتی خورشید، از دل ابرا پیدا
باز کار آفتابگردون، انتظاره انتظاره

آخرش ابرا رو از رو رخ خورشید بر می دارم
توی آغوش نفس هام عطر لبخند رو می یارم
واسه دیدارت همیشه می زنم تا آسمون پل
بمون همیشه کنارم تویی خورشید، منم اون گل

می خوام اون ابرای تیره که گرفتن رخ خورشید
همه بارون بشن اما ببارن رو گل امّید
که چشمونم همیشه باشه به آسمون تو
تا بمونم من همیشه گل آفتابگردون تو


+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

خدایا مثل همیشه ایندفعه هم خودت به کمکم بیا...

کمکم کن چشم و گوشمو باز کنم و ببینم دور وبرم چه اتفاقی داره میوفته... کمکم کن مقاوم باشم و درست تصمیم بگیرم...


+ نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 |
درسته! همینه! مشکل اساسی من در اینجا اینه که مجبورم برای بازدیدکننده ها بنویسم نه برای خودم...

و این اصلا خوب نیست... باید یه جای دنج و خلوت پیدا کنم و برای دل خودم بنویسم...


کمی حاشیه خود تحویل گیرانه: چقدر خوب میشد ما هم مثل آدم مهم های این سریال های آبکی کره ای چند نفر دور و برمون بودن که صادقانه بهمون خدمت میکردن! خیال باطل

+ نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

عشق های قدیمی:

ز فراقت میسوزم
همه شب در تنهایی
به امیدی بنشستم
که تو شاید باز آیی
من اگر عاشق گشتم
به هوای تو بود
به خدا شور عشقت
دل من بربود
تب عشقت جانم را
همه شب میسوزاند
چه کسی در این دنیا
غم من را میداند؟

عشق تو زده آتش بر دلم
لحظه ای بنشین در محملم
ای شکفته در آوایم
صبح روشن فردایم
خواب خوب من رؤیاهایم
چلچراغ من خورشیدم
سایه سار من امیدم
با تبسمت خندیدم
از شکفتنت گلها چیدم

دیگرم تو مسوزان بیش از این
جان من به فدایت نازنین
لحظه ای نتوانم بی تو زنده بمانم
عاشقانه بگویم عاشقانه بخوانم
بی تو من به دو عالم سرگردانم
عاشقی سخن من جان من ز تو روشن
چون روی ز کنارم بی سامانم*

عشق های امروزی:

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پرش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرهایی که به من دادی بکشی تا آخرش
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش
میخام بدونم قده من عاشقته ؟ دوستت داره ؟
اینکه رها کردی منو می ارزه به دردسرش ؟
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده هم سفرش
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش**


* ترانه ی تب عشق علیرضا افتخاری

** ترانه ی نفرین محسن چاووشی


+ نوشته شده توسط اعظم در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |

سالها پیش یه نامه ای اومد دستم که پزشک یکی از عزیزانم برای خانواده اش یعنی ما نوشته بود، حرف مریضی بود اونم مریضی عزیزی که فرسنگ ها دور از ما بود... نگرانی همه وجودم رو گرفت... متن به لاتین بود و من به کمک یه دیکشنری نشستم ترجمه کردم و رسیدم به اسم بیماری : CML ...

اون موقع ها اینترنتی نبود یعنی استفادش اینطوری فراگیر نبود رفتم سراغ کتابهای خاله... یه کتاب کم حجمی پیدا کردم که توش انواع بیماری ها به اختصار توضیح داده شده بود... اضطراب و تشویش همه وجودم رو گرفته بود... ورق زدم و رسیدم به بیماری های خونی ... به CML ... به لوسمی مزمن... به سرطان خون... همه دنیا روی سرم خراب شد... اما نباید کسی می فهمید مخصوصا یکی که اگه می فهمید نمی تونست غم مریضی رو با غم دوری یکجا تحمل کنه... چندین سال غیر از من و خاله کسی در این مورد چیزی نفهمید اما بعد از چند سال یواش یواش دیگرانی هم متوجه شدند اما خدا رو شکر هنوز اونی که نباید بفهمه نفهمیده... این عزیز الان سالهاست با این بیماری داره زندگی میکنه... هر چند مریضی هزینه های زیادی رو بهش تحمیل کرده... اما خدا رو شکر همچنان سر پاست و داره زندگی میکنه... با این حال همیشه یکی از نگرانی های من بوده...

چندین سال بعد... یک عزیز دیگه... یه بیماری سخت دیگه... یک غم و نگرانی بزرگ دیگه... عزیزی که اونم با بیماریش کنار اومده و دلش به عشق زنده ست و همیشه بهم انرژی و امید میده...

و حالا ... بازم یک عزیز دیگه و ایندفعه سیروز کبدی... وقتی بهم گفت نمی دونستم چیه، وقتی فهمیدم خودمو باختم... یکبار دیگه دنیا روی سرم خراب شد...امیدوارم قبلا نشنیده باشین... اما بیماری سختیه... از وقتی متوجه بیماریش شده ترس همه وجودش رو گرفته... تنها کاری که از دستم بر میاد دعا و دعا و دعاست...

خیلی حالم بده خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 |

گفتار اول:

این قافله ی عمر عجب می گذرد...

یک سال دیگه با همه ی خوبی ها و بدی هاش به سرعت برق وباد گذشت، خدا سال های آینده مون رو به خیر و خوشی بگذرونه...

گفتار دوم:

باز امسال مثل این یکی دو سال اخیر جزء سالهای آروم و میشه گفت یکنواخت زندگیم بود، اتفاق خیلی خاصی توی زندگی شخصیم نیفتاد، از اون اتفاقهایی که مسیر زندگی آدمو تغییر بده و ...

گفتار سوم:

امسال به واسطه این وبلاگ و حضورم در دنیای مجازی دوستهای واقعی و عزیزی پیدا کردم که صداقت و پاکی و انسانیتشون برام یک دنیا می ارزه... عمیقا به این نتیجه رسیدم که در هر رابطه ای صداقته که حرف اول رو می زنه و اگر کسی بخواد صادق باشه... محیط مجازی و واقعی براش هیچ فرقی نمی کنه... و آشنایی با هر انسان جدید یعنی حس های خوب، دنیایی زیبا، لحظه های قشنگ... دوست خوب سرمایه ست و بی نهایت خوشحالم به خاطر سرمایه های جدیدی که امسال بدست آوردم...

گفتار چهارم:

خدایا ... درد و دلهام با خودت باشه بین خودمون... ای مخاطب آشنای دردهای ناگفتنی... آرزومه که امسال سال شفای همه مریضها باشه... سال پایان جدایی ها...سال پایان کشتار انسانهای بیگناه ... سال پایان غم و غصه ها ...سال آزادی... سال عشق...سال برآورده شدن دعاهامون... سال رسیدن به آرزوهامون... سالی سرشار از سلامتی، عشق و آرامش برای همه انسانها...

به همه دوستهایی که دل نوشته هامو می خونن پیشاپیش سال نو و بهار طبیعت و عید نوروز رو از صمیم قلب تبریک عرض می کنم...

دلتون شاد و لبتون خندون... چراغ دلتون همیشه پر فروغ...

+ نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

سلام به خوانندگان وبلاگم ... به دوستایی که تو این محیط مجازی پیدا کردم و واقعا نظراتشون و بودنشون منو برای حضور در این محیط مجازی دلگرم می کنه... دوستای صادق و رو راستی که تو محیط های واقعی کم میشه آدم هایی به این رو راستی رو پیدا کرد... این روزها به این نتیجه رسیدم که مهمترین عامل برای ادامه یک رابطه دوستانه صداقت طرفین در اون رابطه هست... به عزیزی که حضورش و کامنتهاش همیشه بهم انرژی مثبت میده... کسیکه... خودش میدونه!

داریم به پایان سال نزدیک میشیم و من به خاطر شرایط کاریم یک تعطیلات 2 ماهه رو در پیش دارم، تصمیم گرفتم تو این تعطیلات کتاب بخونم، فیلم ببینم و آهنگ های جدید گوش بدم.

حالا از دوستان می خوام بهم کتاب ، فیلم (ایرانی - خارجی) و آلبوم موسیقی معرفی کنید، چیزهایی که خودتون خوندین، دیدین یا شنیدین و پسندیدن، خیلی وقتها شده نشستم پای دیدن فیلمی و وقتی تموم شده دیدم هیچ حرف تازه ای برام نداشته ،در مورد کتاب هم همینطور. این بار می خوام از شماها راهنمایی بخوام تا بتونم تعطیلات خوبی رو داشته باشم.

خلاصه می خوام از الان برای تعطیلاتی که در پیش دارم آذوقه جمع کنم تا روح خسته اما امیدوارم! حسابی شارژ بشه، مسافرت همیشه منو شارژ می کنه اما در شرایطی که نمیشه رفت مسافرت بهترین کار اینه که از قبل به فکرش باشی و نگذاری به بطالت بگذره!!! اینهم اولین تحولی که در من به واسطه نو شدن سال داره رخ میده!!! برنامه ریزی برای اوقات فراغت!!! مژه


+ نوشته شده توسط اعظم در شنبه دهم اسفند 1387 |

وقتی دستم تو دستته حس می کنم کلید همه ی درهای بسته تو دستمه...

اما اینکه تو نخوای در بسته ای باز بشه اون دیگه حسابش جداست...


+ نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |